تبليغاتX
ک آه! گل -
دریا همیشه موج تازه ای برای گفتن دارد

 

 

 

 

 


 

حرف ها روی لبهات می خندند

سرخترین کلمه ها عاشق می شوند

خون هیچکس هم نمی ریزد

تا هیچ سربازی

پشت ابوغریب چشمهات

زندانی نشود

شاید این شعر

پاک تر بشود

پاک    بشود

      تر نشود  چشمهات

    تا از انتظار پیر پیاده رو

و حوصله خیس خیابان سر نرود

این باران هم

بند نمی آید

دامنت را بالا بگیر

گنجشکان پیراهنت خیس نشوند

سیاهی دور چشمهات خیس نشود

پلک هات را به هم بزن

سربازها آزاد بشوند

جنگ نشود

نریزد روی دستهات

سرخی لبهات.

                 

( این زندان را وسط این شعر بردار

حالم از جنگ به هم میخورد

به جایش یک چتر بگذار

تا خیس نشویم)

 


ماه - من


مادر می گفت:

   (بزرگ که بشوی خدا چشمهایش تیزتر می شود)

جاده را از پاهایم بالا می کشم

تا برسم به سرفه های مادرم

که از هیج یلدایی بند نمی آید

میان باد و ماه و خیابان...

نه! گم نمی شوم

ادامه اش را چند نقطه چین می گذارم

بر می گردم

کسی نیست

باد می وزد

خیابان هنوز پاهای مرا ورق می زند

چشمهایم ترک برداشته

دیوارها پشت سرم خراب می شوند

نفس که نمی کشم

تنها

بوی حرف های کسی میدهم که

ادامه ی مو هایش به دریا می ریزد

و این نقطه چین ها

جایش را تنگ می کنند

باد بند آمده

و من هنوز

به زبان مادری ام قدم می زنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط ارسلان باقری |