برای بیست و دوم آبان بیست و چهار سالگی ام
تمام تابستان دوستش دارم را ذخیره کرده ام
تا برای سرما جیره کافی داشته باشم
. . .
بوسیدن یک زلزله ی چند ریشتری نیست
که دنیایت را خراب کرده ام
تو فقط فکرهای نکرده ام را فکر کرده ای
و دنیای خودت را خراب
(اگزیستانسیالیسم!)
فرشته ها
"فرشته های حسود بوسه ها را گناه می نویسند"
نه!
باید برای این اتفاق شروع تازه ای را فکر کنیم
مثلا هیچ جای اتاق گناهی نیفتاده
فقط باد پرده های پنجره را حامله کرده است
نفسهای من گلوی تو را گرم
هوای اتاق استخوانهای مرا سرد
بلند می شوم
دوستت دارم را از تنم می تکانم
خاطراتت را به باد
عاشقانه هات را به آب می دهم
آب می شوم
باد می شوم
موج می شوم
و تمام با تو بودنهام را ویران می کنم
تو که باد افتاده توی گیس نخلهات
به هم خورده آبهات
ترک خورده خاکهات
یک بوشهر خالی از سکنه
با تمام خرابه هات
که صخره هات دریام را خراش می دهد
. . .
بیدار می شوم
پرده ها را می کشم
پنجاه و دوم پاییز
هوای ۲۴ سالگی را به سلولهایم می دهم.