حرف ها روی لبهات می خندند
سرخترین کلمه ها عاشق می شوند
خون هیچکس هم نمی ریزد
تا هیچ سربازی
پشت ابوغریب چشمهات
زندانی نشود
شاید این شعر
پاک تر بشود
پاک بشود
تر نشود چشمهات
تا از انتظار پیر پیاده رو
و حوصله خیس خیابان سر نرود
این باران هم
بند نمی آید
دامنت را بالا بگیر
گنجشکان پیراهنت خیس نشوند
سیاهی دور چشمهات خیس نشود
پلک هات را به هم بزن
سربازها آزاد بشوند
جنگ نشود
نریزد روی دستهات
سرخی لبهات.
( این زندان را وسط این شعر بردار
حالم از جنگ به هم میخورد
به جایش یک چتر بگذار
تا خیس نشویم)
ماه - من
مادر می گفت:
(بزرگ که بشوی خدا چشمهایش تیزتر می شود)
جاده را از پاهایم بالا می کشم
تا برسم به سرفه های مادرم
که از هیج یلدایی بند نمی آید
میان باد و ماه و خیابان...
نه! گم نمی شوم
ادامه اش را چند نقطه چین می گذارم
بر می گردم
کسی نیست
باد می وزد
خیابان هنوز پاهای مرا ورق می زند
چشمهایم ترک برداشته
دیوارها پشت سرم خراب می شوند
نفس که نمی کشم
تنها
بوی حرف های کسی میدهم که
ادامه ی مو هایش به دریا می ریزد
و این نقطه چین ها
جایش را تنگ می کنند
باد بند آمده
و من هنوز
به زبان مادری ام قدم می زنم.
باران اگر ببارد
تو هم تکرار می شوی
مثل چتر
مثل من
اگر ببارد تنم کبود می شود
خون می ریزد از لبهات
می ریزد روی پیراهنم
دوباره چشمهات جا مانده لای انگشتهام
دستم بوی بابونه می دهد
تمام اگر بشود
دنیا به آخر می رسد
ادامه اش سفید...
اما دلم برف می خواست
و من که نمی دانم از کجا شروع شدم
همین چند سطر پیش خیس
از این پیاده رو
آدم برفی شدم
حالا برای تو
چه فرق می کند
خیس باشم یا مردی که چتر نداشت.
که هی پلک زدی
حالا
نیمی از من جا مانده
و نیمی دیگر...
هنوز قدم می زنم