تبليغاتX
ک آه! گل
 

  

به دریای من بریز  

ماهی  لبهات را میگویم

بی هراس غرق شدن

زیبائیت را پخش آبهایم کن

بگذار ماهی ها زیر پوستم عشق بازی کنند

جنوب تر از همه ی این حرفها ...

اصلا موج باش

موج باش و دریای مرا به هم بریز

 بریز تمام تنت را روی عرشه ام

...

روی عرشه

 خماری اش را جاشوهای خسته می کشند/تورها را

 تورهای دامنت را می گویم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:19 توسط ارسلان باقری |


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:44 توسط ارسلان باقری

 

باید از ساحل گذشته باشی

که نگاهت شور میزند/دلت

بوی ماه وُ

 آغوشت که به دل نشست مرا

دریا از موهای تو موج بر می دارد

بلندی باد را شانه می کند وُ

 هیچ قایقی هم شکستگی خنده هات را به رخ ساحل...

کشیده ام تمام خطوطِ...

ببخشید اگر نمی شود عطر تنت را نقاشی کنم

* * *

از سلسله جبال سینه ات برف می تابد وُ

 یکریز

کلمه

رنگ

رنگ

کلمه

می باری ام

من حرف نیستم

سرخی همین چند کلمه ام

شاعرانگی ام از ریشه ی لبهات آب می خورد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:24 توسط ارسلان باقری |

 

از رود رود لبهام

                   قطره

                          قطره

                               جاری می شوی

تنت سفید

             از خانه به خیابان

و نامت را سیاه

                  لای روزنامه ها...

پیچیده است که نیستی

تنت سفید

رفتنت سفید

نیامدی تا بوسه بباری ...

تو نیستی را درد می کشم

نیامدنت     آه

رفتنت را گلاب نپاشیده ام

تا از خودسوزی نر گسزار دامنت تمام بشوی مرا

من کاش خاکی که نفس می کشد تنت

من کاش خوابی که ببیند تو را

ماه میباری بر خاکت.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:32 توسط ارسلان باقری |

دریا همیشه موج تازه ای برای گفتن دارد

 

 

 

 

 


 

حرف ها روی لبهات می خندند

سرخترین کلمه ها عاشق می شوند

خون هیچکس هم نمی ریزد

تا هیچ سربازی

پشت ابوغریب چشمهات

زندانی نشود

شاید این شعر

پاک تر بشود

پاک    بشود

      تر نشود  چشمهات

    تا از انتظار پیر پیاده رو

و حوصله خیس خیابان سر نرود

این باران هم

بند نمی آید

دامنت را بالا بگیر

گنجشکان پیراهنت خیس نشوند

سیاهی دور چشمهات خیس نشود

پلک هات را به هم بزن

سربازها آزاد بشوند

جنگ نشود

نریزد روی دستهات

سرخی لبهات.

                 

( این زندان را وسط این شعر بردار

حالم از جنگ به هم میخورد

به جایش یک چتر بگذار

تا خیس نشویم)

 


ماه - من


مادر می گفت:

   (بزرگ که بشوی خدا چشمهایش تیزتر می شود)

جاده را از پاهایم بالا می کشم

تا برسم به سرفه های مادرم

که از هیج یلدایی بند نمی آید

میان باد و ماه و خیابان...

نه! گم نمی شوم

ادامه اش را چند نقطه چین می گذارم

بر می گردم

کسی نیست

باد می وزد

خیابان هنوز پاهای مرا ورق می زند

چشمهایم ترک برداشته

دیوارها پشت سرم خراب می شوند

نفس که نمی کشم

تنها

بوی حرف های کسی میدهم که

ادامه ی مو هایش به دریا می ریزد

و این نقطه چین ها

جایش را تنگ می کنند

باد بند آمده

و من هنوز

به زبان مادری ام قدم می زنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط ارسلان باقری |

 

باران اگر ببارد

تو هم تکرار می شوی

مثل چتر

مثل من

اگر ببارد تنم کبود می شود

خون می ریزد از لبهات

می ریزد روی پیراهنم

دوباره چشمهات جا مانده لای انگشتهام

دستم بوی بابونه می دهد

تمام اگر بشود

دنیا به آخر می رسد

ادامه اش سفید...

اما دلم برف می خواست

 و من که نمی دانم از کجا شروع شدم

همین چند سطر پیش خیس

از این پیاده رو

آدم برفی شدم

حالا برای تو

چه فرق می کند

خیس باشم یا مردی که چتر نداشت.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:59 توسط ارسلان باقری |

داشتم از چشمهات می زدم بیرون

که هی پلک زدی

حالا

نیمی از من جا مانده

و نیمی دیگر...

هنوز قدم می زنم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:25 توسط ارسلان باقری |